روزهای بی تو انکار میخواهد فقطاین میخانه ی بی پیر آن کهنه یارمیخواهد فقطاَر دیدنِ مَه چهره ات نوشدارو است ای عزیزاین دلِ بیمار وان قرص خواب و تیمار میخواهد فقط مغز این کهنه قلم خشک شد از فراقانگار نقش
او خسته شدَست از وی، تو خسته شدی از منهم من شده ام بی کس ،همو گشته بیگانهتو بیخبر از غمباد ،او بیخبر از چون منکل بیخبران جمع اند ،هر یک به ویرانهروزی که بیفتد راه، هم وی و هم من راسوی روان گردان ، یا
در نبودت می کنم غزل کاری فقطجست و جوی غنچه ی بردباری فقطدر نبودت می شوم سر گرم با قصه هاتا فراموشم شود این هجر و بی یاری فقطدر نبودت گاه پر از دردو پر از غم می شومگه میزنم خنده ، گه می کنم گریه با زار
مطلع شعر است گویی انگار گدایت شده امدر انتظار قافیه ام یا که ردیفی و جمله عبارت شده امگفته بودم نکنم ترک تو یار حالیا بین مرا ، کاذب مطلق شده امدر همین پاییز و خزان، سرد و بی روح" چمدان بسته ام و عازم